چطور ؟؟؟ من که شناختی از اون نداشتم.یا به قول دوستم بهش زیاد فکر نمی کردم. شاید اتفاقی بوده .یا شاید... شاید...
شاید من با تجربه ام.و به خاطر رنجش های گذشته بی اعتمادم.من از روی سادگی اعتماد می کردم و دروغهایی که از دیگران شنیدم باعث شکست خوردنم شدند و ناخواگاه تصمیم گرفتم دیگه به کسی اعتماد نکنم . بدبینی باعث می شه من اماده باشم که کسی نتونه به سادگی بهم دروغ بگه.
شاید من خودم یک دروغگو بودم.من یادم میاد برای تفریح توی جمع دوستان به دوستی یک دروغ بزرگ (شاخدار) می گفتم و با اعتماد به نفس سعی می کردم طرف مقابل رو توجیه کنم و وقتی باور می کرد از کارم لذت می بردم البته بعد راستش رو می گفتم ! و یادم میاد کسی به سادگی نمی تونست بهم دروغ بگه.من اصول دروغ یا نوعی از دروغ رو یاد گرفته بودم و کسی از اون روش نمی تونست بهم دروغ بگه.
من فکر می کنم انسان موقع دروغ گفتن پشت یک ماسک مخفی میشه به عبارتی دو شخصیتی میشه.یکی خودشه که داره بر خلاف واقعیت صحبت می کنه و دیگری که داره وانمود می کنه که ماجرا حقیقت داره و فاصله بینشون از ظاهر تا باطنه. وظیفه ظاهر مخفی کردن اصل ماست.ما اصولا دروغ گو نیستیم.این رو میشه تو ظاهر یک انسان راستگو وقتی که از روی اجبار داره دروغ می گه یا کودکان یا کسانی که به قول ما بلد نیستند دروغ بگن دید.ظاهر که اعتماد به نفس ما رو حفظ می کنه یا همون ماسک اگه نتونه باطن ما رو خوب پوشش بده دروغ لو میره.یک دروغگو یک بازیگر خوب هم هست.
شنیدید که میگن دروغگو کم حافظه است؟ وقتی اتفاقی برای ما میفته حافظه ما اون رو ضبط می کنه و تا مدتها ماندگاره.وقتی که اون ماجرا رو تعریف می کنیم تصویری از اون برامون ظاهر میشه و دوباره می تونیم اون رو تعریف بکنیم.وقتی دروغ میگیم داریم ماجرایی رو تعریف می کنیم که اتفاق نیفتاده.با گذشت مدتی اگه بخوایم دوباره ماجرا رو تعریف کنیم تصویری در حافظه ما وجود نداره و برای بازگویی اون دچار مشکل میشیم.
هیچ وقت لذت راست گفتن حتی در بدترین شرایط و به قیمت از دست دادن بزرگترین چیزها رو با پیروزی دروغین حتی با به دست اوردن بزرگترین چیزها عوض نمی کنم. خدایا به من شهامت راست گویی بده.من از ذلت دروغگویی بیزارم.ممنونم
ما با کمی ریشه یابی تفکرو نگاهی جدی به ترسهایمان انها را از بین میبریم ویا حداقل ترس هایی معقول داریم.
·ترس؛
احساس خطر کردن از بروز یک حادثه و تجربه تلخ که فرد را ازار می دهد.
·عوامل تشدید کننده ؛
گاهی شرایط روحی و روانی فرد در زمان پیش امدن رخ دادی که ترس را به وجود اورد و همچنین شرایط ذهنی و حتی موقعیت سنی و عاطفی میتواند به تاثیر گذاری و ماندگاری ترس کمک کند.
·مثال؛
فردی که در شرایط روحی بسیار بد و روحیه ضعیف است بروز یک حادثه تلخ در همان شرایط میتواند در او تاثیر ماندگاری را بوجود اورد و تکرار ماجرا یی همانند ،شرایط را برای یاداوری و زمینه فراهم کند.
·اسیب؛
فرد برای رهایی از یاداوری و یا تکرار ترس زمینه ای را فراهم میکند که دیگر گذشته و ترس برایش تکرار نشود به نوعی فرار و یا مقابله با ان .
·گاهی فرار از ترس امکان پزیر نیست و شرایط طوری است که ناخداگاه در ذهن فرد مرور میشود و باعث ازار روحی میشود.گاهی تکرار ترس میتواند هم مثبت وهم منفی واقع شود و گاهی بزرگتر و اسیب رسان تر میشود.
·عوامل موثر؛
شکافتن ترس و یا بازگو کردن ترس و یا به نمایش گذاشتن ان میتواند در کاهش ان موثر باشد فرار از ترس و گریز از مقابله با ان میتواند ان را ماندگار کند.
·توصیه:
میتوانیم به همان زمان برگردیم و شرایط را طوری فراهم کنیم که بتوانیم دو باره ان نقش را در ان زمان ایفا کنیم؛ عوامل و افرادی که در ان زمان حضور را به خاطر اورده و با دیگران وکسانی که دروقوع ترس نقش داشته یا شاهد ان بوده اند در ان مورد به گفتگو بنشینیم و حتی صحنه را باز سازی کنیم و این بار چیزی که باعث به امدن ترس شده و ضعف و ناتوانی را که باعث ماندگاری ان شده پیدا کنیم و بجای واکنشی که در ان زمان در ان ناتوان بودیم واکنشی بهتر با شرایط کنونی نشان دهیم. ریشه یابی و قبول حقایق با توجه به شرایط و پیدا کردن نقش خود.
گاهی نیز فرار مناسب است و برای رهایی همیشه نباید با ان مقابله کرد.
برای از بین بردن ترس؛میتوانیم به زمان وقوع ان ترس و شرایط روحی و مشکلاتی که در ان زمان داشته ایم فکر کنیم و یا حتی ان را بنویسیم و با شرایط فعلی مقایسه کنیم و باور کنیم که در ان زمان شرایط و ضعف ما و یا قوت ما با اکنون ما بسیار متفاوت بوده.
گاهی بنویسیم و سوالاتی برای خودمان طرح کنیم.
مثلا؛ ...اصلا چیست؟ چه نقشی در زندگی من دارد؟ من چگونه با ... اشنا شدم؟ طرز فکر من نسبت به ان صحیح است؟
در پایان گاهی با کمی تفکر به بعضی ترسهای خود می خندیم و برای بعضی ترسها خدا را شکر میکنیم به راستی اگر ترس از خدا،شکست،درد،حادثه نبود چه می شد؟
در نظریه فروید انسان نه ذاتآ خوب است نه بد.
به عقیده او انسان مثل ماشین است که در ان کشش ها و انگیزشهای ارگانیسم بیولوژیک بصورت فعالیتهای فکری،ارزو و سوابق عاطفی ظاهر میشوند.
مفهوم اضطراب و بیماری روانی در دید فروید؛
در این دیدگاه انسان متعارف کسی است که مراحل رشد جنینی،روانی را با موفقیت طی کرده باشد و در مراحل تثبیت نشده باشد.هسته مرکزی حالات نوروتیک اضطراب است و نورونها کوششی برای تسکین اضطراب هایی هستند که بر اثر تعارضها ایجاد شده اند.
در این نظریه اضطراب یک ترس درونی شده است.ترس از این که تجارب تلخ گذشته یاداوری شود.اضطراب واکنش نا اگاهانه در برابر تمایلات سر کوفته است و اخطاری برای خود هستند که کششی که نا مطلوب بوده و در گذشته ایجاد ناراحتی میکرده مجددآ دارد بروز می کند.
اضطراب با ترس مترادف است و تفاوتش در این است که ترس منشآء بیرونی دارد و اضطراب درونی.
انواع اضطراب.
1.اضطراب ناشی از دنیای خارجی و داخلی که به ان اضطراب عینی گویند،مثل ترس از یک حیوان.
2.اضطراب نوروتیک؛منشآء ان ادراک خطریست که از غرایض ناشی می شود و می تواند به سه صورت باشد اول به صورت اضطراب مبهم،دوم به صورت ترس مرضی،سوم به صورت واکنش وحشت زدگی.
3.اضطراب اخلاقی؛بصورت احساس گناه بروز می کندو ناشی از ادراک خطر از ناحیه وجدان اخلاقی است.اضطراب اخلاقی از کشمکش بین نهاد و فرا خود بوجود می اید.
اضطراب عینی از طریق اعمال معقول کاهش میابد و اضطراب اخلاقی و نوروتیک بوسیله مکانیسم دفاعی.مکانیسم دفاعی شیوه های غیر ارادی هستند که بصورت ناخوداگاه و غیر عقلانی اضطراب را کاهش داده و شخصیت فردی را حفظ میکنند.
کودکانی که زبانشان می گیرد؟
لکنت زبان علتهای زیادی میتواند داشته باشد که یکی از انها بیماری ارثی است.گاهی ترسهای زیاد باعث لکنت میشود،به همین جهت است که روانکاوان همیشه توصیه می کنند بچه را نترسانید.اما لکنت زبان به این سادگیها نیست وگاهی ریشه ان چنان در جنگلهای تاریک ناخوداگاه شخصیت کودک نهفته است که روانکاو هم نمیتواند کاری صورت بدهد.اگر علت ان ارثی نباشد و دلیل انرا بدانیم ریشه کن کردن ان اسان است.ترمز های عصبی چند قسم هستند{مگر همین لکنت زبان یک ترمز نیست که جلوی حرف زدنهای عادی را میگیرد؟} البته لکنت زبان یکی از همین ترمزهاست.
گاه میشود که شخص گرفتار یک نوع ترمز دردیدن است،گاه نباید فلان چیز را نگاه کنید.ترمزهای عصبی دارای این فایده است که فرد را از چیزی که قادر نیست با ان روبه رو شودحفظ میکند واگر دیده میشود که کسی قادر نیست راست توی چشم شما نگاه کند برای این است که نگاه کردن در حقیقت با یک کشمکش جدی روانی و با دقدقه همراه است.کسی که زبانش میگیرد به طور ناخوداگاه بیان و بهم بافتن و زنجیر کردن کلمات را خطرناک میداند،در خانه وقتی از حرف زدن بچه جلوگیری میکنند و گاه به او تشر میزنند او مجبور است خود را کنترل کند و همین کنترل کردن از ترمز عصبی باعث لکنت زبان او است.
گاه بیرون ریختن هوا از دهان کودک صداهایی ناخوشایند بوجود میاورد که با برخورد و مجازات والدین روبه رو میشود.بسیاری از این مجازاتها علت اصلی لکنت زبان تشخیص داده شده زیرا کودک وقتی میبیند با این صداهای ناهنجار مورد مسخره دیگران است در حرف زدن بیشتر ترمز میکند و اگر کلمه غلطی را به زبان اورد و او را مصخره کردند سعی میکند از گفتن این کلام خود داری کند.وقتی بچه برای ترس از مجازات سرگردان میماند که ایا بهتر است حرف نزند وناچار این خود داریها باعث یک سلسله هیجانهای عصبی شده و سعی میکند ساکت بماند.این کشمکش موجب عکس العمل هایی میشود که در حکم شل و سفت کردن ترمزاست و به همین ترتیب خیس کردن بستر یا کثیف کردن شلواریکی از این نمونه ها است.
تا ميآمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، يا ميان آن جمعيت چفتشده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خيل عظيم رفته بود در منتهياليه سمت راست كه خلاف ميلش بود. هيچ اختياري نداشت، ميبردندش. و اگر نميرفت حتما" زير پاي ميليونها آدم سپيدپوش خشمگين كه نگاهشان به ستونهاي سيماني جَمَره بود، له ميشد. سعي كرد متناسب با فشار ديگران محتاط پا بردارد و بگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرماي تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نيروي ديگري او را بياراده ميكشاند؛ بازوي زني سياهپوست كه از زير حولهي سفيد بيرون مانده بود، درست شبيه مجسمهي سنگي سياهرنگي كه صيقل خورده باشد، كشيده و صاف، با طراوتي كه فقط در بعضي از گلبرگها ديده بود، آنهايي كه انگار مخملياند و پرز ندارند.
چقدر دلش ميخواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگيرد و با شوهرش قرينه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زني كه چهرهاش ديده نميشد در گرماي ويرانگر نمانَد. اما جمعيت چنان در هم فشرده بود كه امكان نداشت.
صبح زود از بيابانهاي اطراف بيست و يك سنگ كوچك پيدا كرده بود، در هميان سفيد چرمياش ريخته بود و حالا ميرفت كه از بيرون محوطهي جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شيطان را علاوه بر درون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند.»
نه، اگر اين بازوي كشيده و قشنگ را، كه به طور ناگهاني از زير حوله بيرون افتاده بود، نميديد – او خودش را بهتر از همه ميشناخت، جوان سربراهي كه افتخار حج يك ماه پيش به طور ناگهاني نصيبش شده بود – نميتوانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم ميكوبيد، با جان و دل. همهي دردهاش را در سنگ تمركز ميداد و پرتاب ميكرد. و اگر ميتوانست صورت زن را آن هم فقط يك بار ببيند آرام ميشد، حال خوشي مييافت و خود را ميسپرد به جمعيت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتي شده بود كه خوابيدن در سايهي برگهاي خيس را هوس ميكرد.
بار اول كه اين چنين دچار خلسهي ابدي شده بود، ده سال بيشتر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانهي همسايه ميبرد كه وقتي با دختر همسايه گلهاي پارچهاي ميسازند، او گوشهاي بنشيند و نگاهشان كند. هميشه هشت اتوي گلسازي روي اجاقي سه فتيلهاي بود كه با شعلهي آبي و زرد ميسوخت. ساچمهي سر اتو را كه سرخ ميشد در گلبرگهاي بريدهشده ميگذاشتند تا قالب بيفتد و پيچ بخورد. حالا نيز به ياد ميآورد كه هميشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود، به خصوص در آخرين روزي كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه ميكرد و او چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسي را ميكشيد ياد آن روز و بيشتر ياد حادثهي آن روز ميافتاد. اين كلافگي زماني به اوج رسيد كه كار ساختن گلها يكنواخت به نظر ميآمد، و حتا گفتگوي دخترها ديگر تازگي روزهاي قبل را نداشت. گربهاي هم بر درگاه اتاق نشسته بود و چنان آرام پلك ميزد كه آدم خوابش ميگرفت.
همان وقت دختر همسايه از خواهرش پرسيد: «چرا لبهاي داداشت اينجوريه؟»
«براي اينكه تا چهارسالگي پستونك ميكيده.»
و حالا هنوز هم هركس او را ميديد ميتوانست اينجور تصور كند كه او تا چند روز پيش پستانك ميمكيده. به خصوص وقتي ميخواست دود سيگارش را بيرون بدهد بيشتر توي ذوق ميزد، دندانهاش هم پيدا ميشد.
خواهرش گفت: «آدم خودخوريه، اما من خيلي دوستش دارم.»
دختر همسايه گفت: «پسر ماهيه، كله كوچولو!» و بهش لبخند زد و دستهي موي بورش را با يك حركت داد پشت سر. همان وقت او چشمش به بازوي سفيد و نرم دختر افتاد، ناگاه لذت عجيبي در خود حس كرد كه تا آن وقت به وجود آن پي نبرده بود، رخوتي شيرين روي پوست و پرشي در پلكها. حس كرد لالهي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشيده ميشود. آن وقت پنجهاش - يادش نميآمد كدام دست – از هم باز شد، يكي از اتوها را برداشت و روي بازوي آن دختر گذاشت و بعد همه چيز تمام شد. بوي گوشت سوخته آمد، دختر جيغ كشيد و گريه كرد و همه چيز واقعا" تمام شد، چون ديگر هيچگاه نتوانست به آن لذت دست پيدا كند.
خواهرش گفت: «چرا اين كارو كردي، جونور؟» و يك كشيده خواباند بيخ گوشش و به چشمهاش زل زد: «چرا اين كارو كردي؟»
«جاي آبلهش ناصاف بود.»
در همان لحظه ياد داستان بلدرچين و برزگر افتاد و به اين فكر كرد كه چرا برزگر به زندگي بلدرچين توجهي ندارد، و نميدانست چرا ياد اين داستان افتاده است، بعدها هم نفهميد.
حالا با گذشت آن همه سال، باز آن حالت را يافته بود، رخوت تمامي بدنش را گرفته بود. علاوه بر آن حالتي ديگر در وجودش تاب ميخورد كه ميدانست از هوش و دانايي بالاتر است. به يك جذبهي عميق روحاني رسيده بود كه به خاطر آن محيط دلش ميخواست فرياد بزند، مثل بخار در تن خيس از عرق خود ميرقصيد و باز منجمد ميشد، و همهي اين كيف به شكل بازوي زني عريان در ميآمد كه حالا دو سه قدم جلوتر از او، با فاصلهي پيرمردي سياه و چاق در سمت چپ، دوش به دوش شوهرش اريب ميگذشت. اما با هر قدم انگار شاخهي درختي را ميتكاند.
كاش لحظهاي سر برميگرداند يا لمحهاي صورتش را به طرف راست ميگرفت، و يا دستكم متوجه بازوي خود ميشد كه ببيند چه كرده است، اما او هم مانند ديگران چنان خيرهي آن ستونها بود كه انگار اگر سر برميگرداند زندگياش را ميباخت.
خواست به ستونها نگاه كند و آن پوست قهوهاي براق را از ياد ببرد، اما مگر ميشد؟ اختيار از كفاش درآمده بود. يكي غريو ميكشيد، يكي ميگريست، يكي ناله ميكرد و يكي ميخواند: «ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه ساخت.» تكرار هم ميكرد. و او ميدانست و حتم داشت كه امروز كشته خواهد شد، و از او خواهند پرسيد كجا كشته شدي؟ او جواب خواهد داد زير دست و پا. نه، زير دست و پا هم اگر ميمرد دلش ميخواست لااقل يك نظر صورت زن را ببيند.
با حركتي تند شانه كشيد و به سوي زن خيز برداشت، سعي كرد خود را به او برساند و هرچه تقلا كرد، دانست كه باز – همانطور كه بوده – عقب ميماند. عرق از سر و صورتش ميريخت و آفتاب مستقيم ميتابيد. صداها به صورت يك كُر عظيم غيرقابل فهم درآمده بود كه فقط ممكن است جمعيتي در راه پايان گرفتن عمر دنيا، از خود به جا گذارد، يا نه، همهي آدمهاي صحراي محشر بودند، بي آنكه كسي كسي را بشناسد، هر كه براي دل خودش ميخواند و همه به سوي يك ستون برنزه پيش ميرفتند.
تا آن وقت راهي به اين دوري نرفته بود و آن همه آدم كه همه حالي غريب داشته باشند نديده بود. جمعيت دور خودش ميچرخيد، در جا ميزد و مثل موج كش و قوس ميآمد، بيآنكه از هم جدا شود. شنيده بود كه بايد ششدانگ حواسش را جمع كند كه همانطور سرپا بماند. شنيده بود روز قبل مردي كه ميخواسته نعلينش را بردارد يا خواسته كه مسيرش را عوض كند و يا شايد حواسش پرت بوده، زير دست و پا مانده است.
ناگاه ياد دختر همسايه افتاد كه گفته بود: «الهي با خاكانداز جمعت كنن.» و حالا اگر بود، با همان بازوي سفيد و همان اتو، او قبول ميكرد كه اول به آرامش دلخواهش دست يابد بعد با خاكانداز جمعش كنند. به خود نهيب زد و احساس شرم كرد، دست به هميان برد و سنگها را لمس كرد و سر برگرداند كه نگاهش به ستونها باشد، اما فقط آن ستون گلبهيرنگ را ميديد كه مدام از او دور ميشد. بياختيار تقلا كرد كه يك قدم جلوتر برود. اگر ميتوانست خود را به زن برساند، سنگها را دور ميريخت، بازوي زن را ميگرفت و اتوي داغ را چنان به آن ميچسباند كه زن جيغ بكشد و سر برگرداند، آنوقت حتما" گريه هم ميكرد. بعد همهچيز تمام ميشد.
ياد ميوهي ممنوع و آدم ازلي او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غريو شادي، نهر آفتاب، سيل به هم آميختهي انسان و همه سرازير به تنگهي منا. ناليد: «مِن شَر الوسواسِ الخناس.» و فكر كرد: «آنچه ميزني حساب نيست، آنچه ميخورد حساب است. هفت سنگ به اندازه، هر شيطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. يعني بيشمار. نشان كن و بزن. آنگاه سه بت، سه مظهر شيطاني در زير پاي تو به زانو درميآيند، فاتح تويي.» اينها را جايي خوانده بود، فرياد زد: «لبيك، لبيك.»
يك لحظه براي آخرين نگاه به چپ برگشت؛ و حالا ديگر خيلي دير شده بود، چون هر چه نگاه كرد آن زن را نديد. انگار آب شده و به زمين فرو رفته بود. كدام طرف؟ و مگر ميشد؟ نه طرف چپ، نه جلو، نه زير دست و پا، اصلا" نبود. درست همانطور كه او تصور ميكرد بازي را باخته بود. ميخواست از آدمهاي دور و بر بپرسد: «شما او را نديديد؟ نفهميديد از كدام طرف رفت؟» با هجومي اعتراض برانگيز خود را از وسط جمعيت بالا كشيد و قيقاج رفت، با فشار، با زور و با دستهايي كه دو نفر را به دو سو پرت ميكردند، اما هر چه رفت بيهوده. لحظهاي را در نظر آورد كه پديده ناپديد ميشود و آدم درمانده و عاصي تا آخر عمر به اين فكر ميكند كه يك خلأ بزرگ در زندگياش هست. اين لحظه را شايد پيش از اين هم ديده بود، پيش از آنكه دخترها بساط گلسازي را جمع كنند و پيش از سرد شدن اتوها ميبايست كاري ميكرد. يكي را برميداشت و درست ميگذاشت به صافترين نقطهي آن بازوي سفيد، و گذاشته بود.
اما حالا ديگر چطور ميتوانست با آن خستگي پاها، درد ستون فقرات و ناتواني تن، حتا يك قدم بردارد. و به كجا ميرفت؟ گفت: «لبيك.» نميخواست مديون خود باشد، و شده بود. كاش همانوقت با يك جهش به او ميرسيد و ستون گلبهيرنگ را چنان ميفشرد كه از زير انگشتهاش خون بزند بيرون. آنقدر خشمگين بود كه كسي نميتوانست او را با ديگران همآواز نداند. از دور به نظر ميرسيد كه با آن لبهاش انگار غريو ميكشد. و جمعيت او را به پيش ميبرد.
گرما و نگاه ديگران، هميشه بيدليل او را ياد بچگيهاش ميانداخت، آنوقتهايي كه هنوز اجازه داشت با دخترها و پسرهاي كوچه، در حياط خانهشان «مجسمانه» بازي كند.
يك نفر ميگفت: «ماماما، چه چه چه، مجسمانه!» و بين بچهها قدم ميزد، نگاهشان ميكرد و بعد ميگفت: «در حالت ميوه چيدن.»
همهي بچهها مجسمه ميشدند در حالت ميوه چيدن، و بعد بهترين مجسمه فرمانروا ميشد.
«ماماما، چه چه چه، مجسمانه.» و دختر سيزده چهارده سالهاي را زير نظر داشت كه بر اثر دويدن صورتش گل انداخته بود، گفت: «در حالت نگاه كردن به خورشيد.»
كوچكترها سر بلند كرده بودند و واقعا" خورشيد را نگاه ميكردند و نور تند آفتاب چشمشان را حتا اگر بسته بود، ميزد. اما تنها آن دختر بيآنكه به خورشيد نگاه كند، جايي بين شاخهها را نگاه ميكرد، و حالت آدمي را گرفته بود كه محو تماشاي ماه باشد؛ يك دست به كمر، دست ديگر به موازات گوش چپ، شكل يك گل بازشده، با چشماني بسته، و چند تار موي سياه كه بر پيشانياش با باد ميرقصيد.
او وقت گذراند و بيش از همهي دورها، بچهها را به همان شكل نگه داشت. بعد با دقت به آن دختر نگاه كرد كه پلكهاش ميلرزيد و دندانهاي سفيدش بين لبخند برق ميزد.
وقت زيادي گذشته بود. ميبايست يك نفر را انتخاب ميكرد و نميتوانست دل بكند. بعد بياختيار، بيآنكه دليلش را بداند، جلو رفت، با احترام و تقدس و نه از روي غريزه، جلو دختر ايستاد كه درست سرخي صورتش را ببوسد و بگويد: «تو.» اما دختر در همان لحظه از حالت مجسمه درآمد و به او خنديد. خندهي زنانهاي كه او را خجالتزده كرد.
ديگر چطور ميتوانست خود را ببخشد؟ كوتاهي از خودش بود. مثل هميشه پيش از آنكه فكر كند، در حالت بهت و ترديد، چيزي را كه ميخواست از كف داده بود. با گريه خواند: «سرانگشتهاي دستم پينه بسته ...»
ناگهان مثل آدمي كه از لاي خزههاي ته دريا نجات پيدا كرده باشد، خود را رها يافت. زمين زير پاهاش ناهموار ميآمد، و ديگر از همه طرف لاي آدمها نبود، نسيم را روي گردنش احساس كرد. موح سيلآسا ميرفت و او تنها مانده بود، بر تلي از سنگريزه. آنوقت در ميان ناباوري زن را ديد كه اريب ميرفت و هنوز فكري به حال آن حولهاش نكرده بود. و بازوي طلايياش امتداد مييافت، در آرنج شكن برميداشت و در حولهي حريرمانند سفيدي پنهان ميشد. در كنار عضلهي بازو، جاي آبله هم بود، ولي از دور به چشم نميآمد.
براي كشف آن لذت ابدي چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد، رخوتي شيرين روي گونههاش دويد، پلك چشمهاش پريد و حس كرد لالهي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشيده ميشود. آنوقت بيآنكه بداند كجاست به يك ستون سخت تكيه داد و بر تودهاي از سنگريزه نشست، از خستگي نشست، و منتظر ماند تا زن سربرگرداند. ميدانست كه برميگردد. دستهاش را جلو برد و گفت: «خواهر جان، من جانور نيستم، من گرمم شده، من تشنهام، من ميخواهم زير برگهاي خيس بخوابم.»
زن اخمهاش را توي هم كرد و مقابلش ايستاد، ميخواست سنگها را بزند، اما مردد بود. نميخواست يا نميتوانست بزند. با جمعيت رفت، نيمدور چرخيد و عاقبت درست روبروي او ايستاد، مثل ديگران هفت سنگ را هفت بار به او كوبيد و رفت.